حکایت های ملانصر الدین/بخش ششم

روزی ملا کنار نهر آبی نشسته بود که ده نفر نابینا به او رسیدند و گفتند: در مقابل دریافت نفری یک دینار ما را از نهر بگذران.ملا ۹ نفر را رد کرد و هنگامی که داشت نفر آخری را از آب می گذراند ناگهان نابینای

حکایت های ملانصر الدین/بخش چهارم

 یک روز ملانصرالدین در بالای منبر گفت: هر کس از زن خود ناراضی است، بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت: تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت: نه … ولی

حکایت های ملانصر الدین/بخش سوم

-” جنگل همین است!
هر درخت با درخت دیگر متفاوت است، هر درخت ریشه مستقل دارد. راه آنانی که می خواهند به خدا برسند، همین است:
اتحاد برای یک هدف، و هم زمان آزاد گذاشتن هر یک از اعضای