داستان کوتاه آموزنده:جراح قلب

روزی جراح قلبی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد. تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم…

Details

داستان کوتاه آموزنده:انوشیروان دادگر و پیرزن

وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد. … اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای…

Details

داستان کوتاه آموزنده:جعبه کفش

زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با همدیگه زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز رو از همدیگه پنهان نمی کردند…. مگر یک چیز: یک جعبه کفش بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز اون…

Details

داستان کوتاه آموزنده:جنگ

پسر کوچکی از پدرش پرسید: بابا، جنگ چگونه به وجود می آید؟ پدر جواب داد: پسرم فرض کن که دو کشور آلمان و انگلستان، با همدیگر اختلافی دارند. مادر بچه که تازه وارد شده بود، گفت: آلمان چه کاره است که با دولتی مثل انگلستان اختلاف داشته باشد؟ شوهر جواب داد: ما فرض کردیم خانم. مادر جیغ…

Details