گزیده اشعار رهی معیری

کسیم من دردمند ناتوانیاسیری خسته ای افسرده جانیتذروی آِیان بر باد رفتهبه دام افتاده ای از یاد رفتهدلم بیمار و لب خاموش و رخ زردهمه سوز و همه داغ و همه دردبود آسان علاج درد بیمارچو دل بیمار شد مشکل شود کارنه دمسازی که با وی راز بگویمنه یاری تا غم دل باز گویمدرین محفل …

گزیده اشعار رهی معیری ادامه »