یکشنبه 7 فوریه, 2021 2:10 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

آیا شما مرغ هستید؟

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد. […]
شنبه 27 فوریه, 2021 9:46 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی/داستانک/شماره۱

ابوالقاسم کریمی/داستانک/شماره۱
شنبه 27 فوریه, 2021 10:32 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی/داستانک/شماره۳

ابوالقاسم کریمی/داستانک/شماره۳
شنبه 27 فوریه, 2021 10:38 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی/داستانک/شماره۴

ابوالقاسم کریمی/داستانک/شماره۴
دوشنبه 29 مارس, 2021 5:29 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

داستان دخترک زیرک

داستان دخترک زیرک
جمعه 19 فوریه, 2021 4:07 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

داستان عاشقانه زیبا

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی مرد جوان: مرا محکم بگیر زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
جمعه 19 فوریه, 2021 4:24 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

داستان کوتاه : عصبانی

رسیدم خونه عصبانی بودم .عصبانیتی که به اون ربطی نداشت، اما دلم می خواست سر یکی خالی کنم. چه اشکالی داشت؟ اصلا خوب هم بود. بهرحال باید می فهمید من مردم و اون فقط یک زن تنها اونم با یک بچه … سرش که داد زدم ، اول تعجب کرده بود و توی صورتم دنبال این می گشت که شاید دارم شوخی می کنم . روزنامه رو که پرت کردم فهمید شوخی نیست .منم راستش از طنین صدام خوشم اومده بود . یک حس ریز غرور و قدرت بهم می داد . در رو بهم زدم و رفتم توی حیاط به سیگار کشیدن….وقتی مطمن شدم صورتم رو نمی بینه لبخندی زدم . راستش داشتم از نقشی که بازی کرده بودم لذت می بردم ……سیگارو مخصوصا توی حوض انداختم ، می دونستم از این کار بدش میاد …… برگشتم تو ….مثل یک گنجشک کز کرده بود گوشه ی اتاق و چشماش خیس بود ….. قلبم گرفت من چه غلطی کرده بودم ؟ دوم….. برادران غیور عزیز من : این روزها به برکت تربیت متعالی که اقایان در این سی سال بما اموختند، امار زنان تنها ، مثل قیمت پراید و پسته ، بشدت رو به افزایش است . زنانی که از روی اجبار و یا هزار ویک دلیل از همسرانشان جدا میشوند و اگر شانس بیاورند و کاری پیدا کنند بنا به امار برای هر ساعت کاری ، یک سوم شما حقوق خواهند گرفت . زنانی بشدت اسیب پذیر که هیچ سازمان و ارگانی برای رسیدگی به مشکلاتشان نیست و البته به همه ی اینها اضافه کنید مشکلات بی شماری، که یک زن ، و بخصوص یک زن تنها ، در جامعه با ان روبروست . زنانی با ترس های بی شمار من نه سوادش را دارم و نه شما حوصله اش را ، که به کنکاش علل و چرایی بوجود امدن این موضوع بپردازیم ، اما چیزی که واقعیت است بودن این زنان در جامعه است . پس بی شعار و بی ادعا ، فقط خواهش می کنم هوای انان را داشته باشید . انان اگر در برابر شما همیشه کوتاه می ایند علتش ذی حق بودن شما نیست . موضوع فقط ترس های بی حدی است که ایشان با ان مواجهند و اگر شما یک لحظه ، و فقط یک لحظه ، خود را در شرایط انان تصور کنید به ان پی خواهید برد .
دوشنبه 29 مارس, 2021 5:09 ب.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

داستان کوتاه آموزنده

داستان کوتاه آموزنده
سه‌شنبه 24 آگوست, 2021 6:58 ق.ظ
وبسایت رسمی ابوالقاسم کریمی

داستان کوتاه آموزنده ۵ داستان کوتاه

درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط ۵دلار انعام می دهید ! گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :